تبليغاتX
تصورکن

تصورکن

عکس و داستان

سلام به همه دوستانم

سلامی دوباره به همه دوستان خوبم

وبلاگ تصورکن آپ شد برای اینکه به دوستانم خبر بدم که داستان نیمکت سبز در سال جدید ادامه دارد ولی برای خودن اون باید توی چند روز آینده به سایت تصورکن بیاید و سری به ما بزنید.

همتون رو دوست دارم.

بهم سر بزنید بی معرفت نباشد سایت تصورکن همیشه منتظر شماست

تصورکن

+ نوشته شده در  89/02/27ساعت   توسط مازیار  | 

بفرمایید مهمونی

سلام به همه دوستان خوب خودم

تصورکن سایت شد

سایت تصورکن کار خودش رو شروع کرد

منتظر  دیدارتون از این به بعد توی سایت تصورکن هستم

 

www.tasavorkon.com

 

دیر نکنیدا منتظرم

همتون رو دوست دارم

+ نوشته شده در  89/01/07ساعت   توسط مازیار  | 

پست آخر

سلام به همه دوستان خوبم

تعجب نکنید عنوان درسته این آخرین پست این وب توی سال ۸۸ هستش واسه همین اول از همه سال نو رو پیشا پیش به همه شما تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

اما این پست به همین جا ختم نمیشه چون یه خبر دیگم دارم این وب توی سال جدید تبدیل به سایت میشه یعنی شما توی سال ۸۹ تصورکن رو روی دامنه .com میبینید البته هنوز طراحی این سایت تموم نشده ولی انشالا تا آخر تعطیلات تمومش میکنیم.

پس یادتون نره که جشن تولد تصورکن دعوت هستین اگه احیانا نرسیدم به همه دعوت نامه بدم ببخشید منو.

از همین حالا از همه دوستان خوبم که مایل هستن توی سایت تصورکن نه وبلاگش عضو بشن دعوت میکنم که  با گذاشتن نظر  اعلام آمادگی کنند با روی باز پذیرای شما هستیم البته با یک سری شرایط.

بازم امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

همتون رو دوست دارم

+ نوشته شده در  88/12/27ساعت   توسط مازیار  | 

نیمکت سبز قسمت هفتم

به نام خدا

نیمکت سبز قسمت هفتم

صدای زنگ تلفن مرد بلند شد مرد گوشی رو برداشت و گفت:جانم آقا محراب.من توی پارکم خیلی وقت منتظرتم  پس کجایی؟

 محراب:دارم میام.ببینم خوب آمار اون اطراف رو گرفتی؟کسی دورو برت نیست؟

مرد:نه آقا اینجا کسی نیست .منطقه پاک پاکه.

محراب:اوکی چند دقیقه دیگه اونجام.

مرد:آقا همه چیزایی که میخواستم رو آوردی دیگه؟

محراب:آره بابا.توپ توپ دارم میام

مرد:باشه پس منتظرتم.

مرد بازم بلند شد به اطراف نگاهی کرد یه چند قدم این طرف و اونطرف رفت و به قوطی که روی زمین افتاده بود لگد زد و دوباره نشست روی نیمکت.

چند دقیقه گذشت و مردی با موهای بلند و ریش بلند سوار بر موتوربه مرد نزدیک شد مرد از جاش بلند شد و گفت: سلام آقا محراب خوبی؟

محراب:سلام فدای تو.هی بدک نیستم بزار موتور رو اینجا پارک کنم.تو بشین روی نیمکت اومدم.

مرد عقب عقب رفت و نشست.محراب هم رفت و کنارش نشست.

زیپ کاپشنش رو باز کرد و از زیر اون یه کیسه در آورد و گذاشت بین خودش و مرد طوری که دیده نشه و گفت:

خوب اینم چیزایی که خواسته بودی.

مرد:همش کامل هست دیگه.طبق نسخه؟

محراب:آره قربون.

مرد:ممنون.خوب خداروشکر دیگه دخترم حالش بهتر میشه

محراب :آره برو بده به دخترت تا زودی خوب بشه قابلتم نداره بگو عمو محراب براش فرستاده.

مرد:ببخشید حواسم پرت شد.چقدر شد حسابمون؟

محراب: قابل دار نیست باصفا.

مرد:لطف داری همین که برامون این داروهارو که هیچ جا پیدا نمیشه پیدا کردی خیلی لطف کردی.

محراب: ای بابا کاری نکردم.حالا باشه.خوب میشه یه تومن.

مرد یهو خودش رو جمع کرد میخواست نشون نده که شکه شده ولی کاملا معلوم بود ولی بازم آروم گفت: آقا محراب مطمئنی؟همینا شد 2 میلیون؟

محراب:خوب پس فکر کردی با نون اضافه واست زدم؟آره عزیزم میدونی چقدر بدبختی کشیدم تا جمعشون کردم؟

مرد:این خیلی زیاده آقا محراب من این همه پول از کجا بیارم؟کلی پول بیمارستان دخترم شده همه چیزم رو فروختم تا درمانش کنم.

محراب:خوب عزیزم من چیکار کنم منم کلی بدبختی دارم.

مرد:نمیشه یه جوری باهام کنار بیای؟ارزونتر حساب کنی؟

محراب:مگه رفتی مانتو فروشی که داری چونه میزنی عزیزم.شرمندتم کمتر نمیشه.همینیم که گفتم کلی رعایت حالت رو کردم میدونستم وضعت خرابه اینو گفتم وگرنه کمتر از 3 تومن نمیگرفتم.

مرد سرش رو انداخت پایین و یک لحظه چهره دختر مریضش اومد جلوی چشماش و به فکر دردی که میکشه افتاد و غرورش رو زیر پا گذاشت و شروع کرد به التماس.محراب بلند شد و گفت: برو بابا منو گیر آوردی پول نداشتی این همه زحمت واست کشیدم؟

مرد : من با هزار بد بختی تونستم 1 میلیون جور کنم فکرشم نمیکردم اینقدر بشه.

محراب: مگه داشتی میمدی بقالی که با 1 تومن اومدی.نه اینجوری نمیشه ما نمیتونیم با هم کنار بیایم .مارو به خیرو شمارو به سلامت.

مرد باز هم التماس کنان گفت: خواهش میکنم هر کاری بگی میکنم فقط این دارو هارو بده من ببرم واسه دخترم حالش خیلی بده.

محراب:نه نمیشه با این پولی که تو داری نمیتونیم کنار بیایم برو هر وقت 2 تومن داشتی بهم زنگ بزن.بای

و نایلون داروهارو برداشت و سوار موتور شد و رفت و به سرعت دور شد.

تلفن مرد زنگ زد گوشی رو برداشت و گفت: جانم عزیزم چی شده؟

زنی با صدای گریان و لرزان گفت: کجای مرد حال دخترمون بهم خورده تشنج کرده دکترا همه جمع شدن دورش .

مرد:گریه نکن.الون میرسم.

گوشی رو قطع کرد و با دستاش محکم زد توی سر خودش و پیش خودش فکر کرد حالا باید چیکار کنه از کجا پول جور کنه؟

بلند شد وداشت میرفت که دختر صداش کرد عمو عمو

مرد برگشت و دید دختری در حالی که کیف پول مرد توی دستش هست پشت سرش ایستاده.

دخترک:عمو کیفت رو روی نیمکت جا گذاشته بودین.

خم شد کیف رو ازش گرفت و پیشونیش رو بوسید و گفت:ممنون دخترم مراقب خودت باش.

و برگشت و رفت.

دخترک دوان دوان رفت به سمت نیمکت که دختر بزرگتری روی اون نشسته بود و ...

 

داستان مرد میتونست خیلی بیشتر ادامه پیدا کنه و میتونه به مرگ دخترش برسه ولی نخواستم این رو بنویسم و ترجیح دادم راهی برای نجات دخترش باشه گرچه خیلی از این بچه ها میمرند.

نتیجه گیری پای شما

+ نوشته شده در  88/11/29ساعت   توسط مازیار  | 

آب را گل کنید

به نام خالق زیبایی ها

 

 

شاید اگر امروز سهراب بود قصه آب را جور دیگر روایت میکرد ...

شاید دیگر نمیگفت آب را گل نکنید . نه بی شک نمیگفت

امروز باید آب را گل کنیم

این آب میرود تا بشوید هرچه در راه است.شاید خون . شاید گناه

در فرو دست مردی میشوید دست خونین در آب

کمی آن طرفتر زنی میشوید تن عریان از عرق سرد در آب

چه گوارا بود زمانی این آب و چه سیاه است امروز

یادش بخیر با صفا بود این دیار آن روزها

مردم بالا دست دگر ندارند صفایی

چشمانشان خونین . گاوهایشان وحشی

من دیدام خانهایشان

دگر حتی در جا نمازشان نیست رنگ خدا

در ده بالا کس نداند رسم مردی . چیست واژه انسان

بی گمان دگر آنجا زلالی آب نیست

کودکی میمرد اهل ده بی خبرند

چه دهی بود اینجا یاد باد آن روزها

کوچه باغش پر ز ناله

مردمانش دگر هیچ نمیفهمند

آب را به که گل کنیم

این آب دیدن ندارد...

 

معذرت میخوام از استاد سهراب سپهری که دست بردم توی شعرشون ولی امروز این شعر بیشتر به واقعیت نزدیک هست.

ممنون که تحمل کردین

+ نوشته شده در  88/11/19ساعت   توسط مازیار  | 

روز عاشق و معشوق !!!

فرزند اهورا باشیم یا پیرو مسیح یا فقط عاشق و بی طرف ؟؟؟

سلام به همه دوستای گلم همینجور که داشتم فکر میکردم گفتم پیشاپیش یه نظر سنجی داشته باشیم در مورد روز عشق پس لطف کنید اول بخونید و بعد با نظر پیشنهاد و انتقاداتون منو خوشحال کنید .


« تاریخچه سپندارمزگان » :



 

            آناهیتا باران کن

قرار من و تو در

مهرابه ای به دور از انیران؛

شامگاه سپنداز مذگان

خالی از آهیته

به خلوص ارخشه

گات هایی را می خوانیم

و بعد ...

آناهیتا باران  کن

سپنداز این جشن که گاهی در کتب به نامهای مرد گیران ،مزد گیران و مژدگیران و یا جشن گل نیز نامیده شده. در روز اسپندارمزد* در ماه اسفند برگزار می شده که بنا به گاه شمار پیشین زردشتی روز پنجم از آغاز اسفند و بنا به تقویم امروزین روز بيست ونهم از بهمن می شود .( روز 26 بهمن (Valentine) در تقويم جديد ايراني مصادف است با روز ۲۹ بهمن ۵ اسفند که "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. )

سپنته آرمئیتی" که چهارمین امشاسپند در دین زرتشت است، که در پهلوی "سپندازمذ" گفته شده که به معنی فروتنی است. از طرفی چون این امشاسپند ؛ سومین امشاسپند بانو ست و به دلیل مقام بزرگی که زن در کیش مهر دارد ؛ این روز به نام و مخصوص زنان بوده است . جشنی که در این روز برگزار می شده به "سپندارمزگان" معروف است. نامهای دیگر آن "مردگیران" ، "مژدگیران" می باشد. روز پنجم هر ماه موسوم است به سپنته آرمئی تی spenta-Armaiti  که چهارمین امشا سپنددر دیانت زرتشتی است. این واژه مرکب است از سپنتهspenta یا سپند به معنی پاک و مقدس و آرمئی تی   Armaiti به معنی فروتنی و بردباری مقدس است. این واژه در پهلوی به گونه سپندارمت spandarmat و در فارسی سپندارمنذ، اسفندارمنذ و اسفند شده است.

«سپندار مزد» لقب مينو (ملى) زمين است يعنى گستراننده، مقدس، فروتن و نماد عشق. فروتن است يعنى در برابر تمام آفريده ها افتادگى دارد. اين صفت ها به زمين اطلاق مى شود كه زير پاى همه قرار دارد ؛ يعنى نماد تواضع و عشق است. ما به عنوان انسان برخى از موجودات را دوست داشتنى نمى دانيم و هميشه كسى يا چيزى براى ما وجود دارد كه از آن متنفر باشيم ؛ اما زمين نه! زمين همه مخلوقات را به دامن گرفته است و همه را دوست دارد؛ همچون مادر، مادرى كه همه فرزندانش را دوست دارد . به همين دليل در فرهنگ ايران باستان مادر به «سپندار مزد» تشبيه شده است.در شکل معنوی و مینوی اش مظهر بردباری و سازگاری اهوارامزدا است و در جهان مادی و خاکی نگهبانی زمین به وی سپرده شده و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری، باردهی، طاقت، صبوری و استواری را دارد، جشن اسفندگان برای گرامی داشت زنان نیکوکار برگزار می گردد. برابر با روش و قاعده کلی، روز پنجم اسفند به مناسبت تقارن نام روز و ماه جشن بوده است. این جشن همراه با آداب و رسوم وتشریفات ویژه ای برگزارمی شد. نخستین جشنی که در این روز برگزار می شد، جشن مردگیران یا مژدگیران بوده است . این جشن ویژه زنان بوده و به مناسبت تجلیل و بزرگداشت شان برپا می گشت. به بیان ابوریحان، اسفندار مرز ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگاهبان زنان شوهر دوست و پارسا و درست کار بوده. به همین مناسبت این روز، عید زنان قرار داشت مردان به جهت گرامی داشت، به آنان هدیه داده و بخشش می کردند. در زمان ابوریحان این رسم هنوز رواج داشته است.نه بر آنکه فقط از هدایا و دهش هایی برخوردار می شدند، بلکه زنان نوعی فرمانروایی  می کردند و مردان باید که از آنان فرمان می بردند.گردیزی نوشته است از این جهت جشن را مردگیران می گفتند که دختران و زنان، به اختیار خویش و با آزادی، شوی و مرد زندگی خود را بر می گزیدند.

فلسفه معرفی این روز به عنوان روز عشاق به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه را 30 روز حساب می کردند و علاوه بر این روز پنجم "سپندارمذ" بوده سپندارمذ لقب ملی زمین است یعنی گستراننده،مقدس،فروتن. زمین نماد عشق است چون با گذشت و فروتنی به همه عشق می ورزد و زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد.به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را نماد عشق می دانستند.در این روز که روز بزرگداشت ایزد اسپندارمزد یا همان فرشته نگهبان زنان است .زمام امور به دست زنان می افتاده و گاه دیده می شده که حتی شاه نیز در معیت زنان خود در انظار عمومی ظاهر می شده .در این روز زنان به خواستگاری مرد دلخواه خود می رفتند و از او تقاضای ازدواج می کردند و مردان به همسر و یا معشوق خود هدیه و گل اهدا می کردند به نحوی می توان این جشن را جشن عاشقان نامید.مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کند در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند و مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده و به آنان هدیه داده و از انان اطاعت می کردند . ابوریحان بیرونی می گوید این جشن به زنان مخصوص بوده است و در این روز از شوهران خود هدیه می گرفتند،از این رو به جشن مژدگیران معروف بود.

 

 

 

 

تاریخچه روز ولنتاین

 

روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر به نحوی ابراز کنند… هدایای این روز معمولا آب نباتهای فانتزی، کارت پستال ، طلا جواهرات سنگهای قیمتی  عروسکهایی به شکل قلب و خرسهای کوچک و این قبیل کادوهاست…این هدایا فقط بین جوانها رد و بدل نمی شود بلکه در سرتاسر دنیا، انسانها این هدایا را به کسانی که دوستشان دارند، اعضای فامیل و … هدیه می دهند تا محبت خود را نسبت به آنها ابراز کنند .تاریخ کلیسای کاتولیک 3 نفر هستند که ولنتاین یا ولنتاینوس نام داشته اند و درباره تاریخچه ولنتاین روایات گوناگونی وجود دارد که در اینجا به چند مورد از آنها اشاره میکنم… یکی از این روایات به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود، و او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل جنگاوری میکنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند(چون فکر اجاره خونه و غذا و.... نیستن همون علی بی غم خودمون) ، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد... در این دوران کش یشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را اجرا می کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند... در روایت دیگر گفته میشود که ولنتاین به این دلیل کشته شده است که سعی داشته تا مسیحیانی را که به دست رومیان زندانی و اغلب مورد شکنجه بودند را از زندانهای رومیان فراری دهد.. به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بوده که پیام ولنتاین ( Valentine Greetings) را فرستاده است. این پیام زمانی فرستاده شده که او در زندان به سر میبرده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود که در زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده شده بود... جالب است بدانید که این دختر بنا به روایات متعدد کور نیز بوده است. در این نامه فرستاده شده به جای امضا عبارت From your valentine! نوشته شده بود؛ عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است. در سال 496 بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس 14 فوریه را به افتخار او روز ولنتاین نامید شاید به هر حال روایات درباره ولنتاین بسیار زیاد و متعدد است و حقیقت درباره روز ولنتاین در هاله ای از ابهام قرار داره ... ولی در همه روایات بر زیبایی و زیبارویی، بی باکی، و از همه مهمتر چهره رمانتیک و غریب سنت ولنتاین تاکید شده است.

بر اساس یکی از افسانه ها،همه دختران مجرد شهر عصر همان روز اسامی شان را روی یک تکه کاغذ نوشته و آن را در یک گلدانی می ریختند.آنگاه هر کدام از پسران مجرد شهر یکی از ان اسامی را از داخل گلدان در می آوردند و با صاحب آن نام آشنا می شدند.این کار اغلب به ازدواج می انجامید. در نقاط مختلف دنیا در این روز مراسم مختلفی برگزار می شود كه از جمله آنها می توان به موارد زیر اشاره كرد:

در انگلستان كودكان به شیوه بزرگسالان لباس می پوشیدند و می گویند:

صبحت بخیر، ولنتاین
قفل هایت را مثل قفل های من باز كن
دوتا و سوی بعد از آن
صبحت بخیر ولنتاین

در ولز ، روز 14 فوریه مردم به هم قاشق های چوبی هدیه می كنند كه روی آنها را با قلب و كلید تزیین كرده اند این اشیای تزئینی به این معناست كه «عشق من، تو قفل قلب مرا باز كردی»در قرون گذشته در این روز مردی كه دختری را دوست داشته برایش لباس هدیه می فرستاده اگر دختر هدیه را می پذیرفته به معنای پذیرفتن خواستگاری او بوده است. بعضی مردم عقیده دارند اگر در روز ولنتاین یك سینه سرخ بالای سر دختری پرواز كند به معنی این است كه او با یك دریا نورد ازدواج خواهد كرد. اگر یك گنجشك ببیند یعنی شوهرش فقیر ولی بسیار خوش اخلاق است و اگر یك سهره ببیند به معنای ازدواج با یك مرد میلیونر خواهد بود. افسانه دیگری نیز می گوید اگر یك دختر یك سیب را از دم گرفته بچرخاند ودر همین حال نام 5 پسر مورد علاقه اش را به زبان بیاورد با پسری ازدواج خواهد كرد كه در زمان ایستادن سیب نامش در زبان او بوده است و اگر همین سیب را از وسط بدو نیم كند تعداد تخمه های سیب تعداد فرزندان او خواهد بود

.

مقایسه سپندارمزگان و ولنتاین  :



برای شروع این روز بزرگ رو به همه دوستان به خصوص همه عاشق و معشوقها دوست داشتنی تبریک می گم. اگه راستش رو بخواین نمی خواستم درمورد ولنتاین بنویسم ، ولی به عقیده من شناخت درمورد تمام ملت ها جالبه و به خصوص ایران خودمون . همچنین مقایسه این دو روز خالی از لطف نیست. برای همین هر دو مطلب رو قرار دادم و حال مقایسه این دو روز بزرگ رو میتونید بخونید و ابراز عقیده کنید:

1-      شباهت بارز این دو روز بزرگ در ابراز عشق و علاقه معشوقین به همه. و اینکه دختر و پسر ( یا زن و مرد ) در این روز بهم هدیه می دن.

2-      چیز جالبی دیگه که در این دو روز هست اینکه اختلاف این دو روز باهم تنها 4 روزه.

3-      البته به نظر من ابراز علاقه و عشق ورزیدن دلیل و برهان نمیخواد.ولی ریشه نباید فراموش بشه.

4-      و اینطور که به نظر می رسه روز  سپندارمزگان از قدمت بیشتری برخورداره. چون این جشن برای زردتشتیانه ، در  صورتی که ولنتاین یک فرد مسیحی بود . و همونطور که همه می دونیم دین زردتشت خیلی قدیمی تر از مسیحیته.

5-      یه چیز خیلی جالب و با مزه ی که در این جشن هست اینکه اگر به تاریخ سپندارمزگان که در اول متن نوشتم توجه کنین ، بنا به گاه شمار پیشین زردشتی روز پنجم از آغاز اسفند رو ایرانیان جشن می گرفتن. به عدد 5 ( در زبان فارسی )یه توجه بکنین ، شبیه یه دل کوچولو. بامزه است نه؟؟

حالا تصمیم با خودتونه سپندارمزگان یا ولنتاین؟؟ انتخاب با خودتونه. زیباتر نیست حالا که می خوایم روز عشقمون رو جشن بگیریم ، در روزی باشه که مخصوص خودمونه ، نه دیگران؟؟

+ نوشته شده در  88/11/12ساعت   توسط بهنام  | 

120 قانون (برایان تریسی)

موضوع: 120 قانون (برایان تریسی)

متن مقاله:    قسمت  دوم

آقای تریسی در طی سی سال به هشتاد کشور دنیا سفر کرده است تا دلایل حقیقی این پرسش را بیابد که چرا وقایع به صورتی که هستند اتفاق می افتند ؟

او پاسخ ها را به صورت قوانینی خلاصه کرد ، که سال های زیادی است در دنیا افراد مختلف با بکار گرفتن این اصول و قوانین به موفقیت و خوشبختی ، در زندگی خود رسیده اند . برایان تریسی با همسرش باربارا و چهار فرزندشان در سانتیاگو واقع در ایالت کالیفرنیا زندگی می کند . وی همچنان مشغول نوشتن و آموزش این اصول پایدار به جهانیان است .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/11/12ساعت   توسط بهنام  | 

نیمکت سبز قسمت ششم

به نام خدا

نیمکت سبز قسمت ششم

سرشو انداخت بود پایین و خیره به زمین داشت راه میرفت انگار اصلا توی این دنیا نبود.محکم خورد به مردی تنومند که از روبرو میومد و خورد زمین سری خودشو جمو جور کرد مرد دستشو دراز کرد و گفت:ببخشید چیزیت نشد

دست مرد رو گرفت و بلند شدو گفت:نه من معذرت میخوام حواسم نبود .

داشت حرف میزد ولی اشک توی چشماش بود و بغض توی گلوش.خودشو تکوند و رفت روی صندلی نشست.مرد نگاهش کرد و اونم رفت به سمت صندلی و گفت:ببخشید فضولی میکنم.چیزی شده احساس میکنم خیلی ناراحتی میتونم برات کاری بکنم؟

گفت:دیگه نه دیگه نمیشه کاری کرد همه چیز تموم شد...تموم تموم.

مرد:چی تموم شد؟خوب بگو چه اتفاقی برات افتاده

گفت:رفت.دست توی دست یکی دیگه رفت.

مرد:آهان دوست دخترت بهت نارو زده.رفت با یکی دیگه دوست شده؟ولش کن این ...

حرف مرد رو قطع کردوبا نیش خندی گفت:دوست دختر؟ نه عشقم بود. زندگیم بود.میدونی الون از کجا میام؟از جشن عروسی.میدونی عروسی کی؟عروسی کسی که عمری دوستش داشتم.

مرد:یعنی چی؟یعنی کسی که عاشقش بودی دوستت نداشت و رفت با کسی که دوستش دشت؟

گفت:دوستش داشتم ولی نمیدونم که دوستم داشته یا نه.

مرد:گیج شدم تو میگی عاشقشی ولی نمیدونی اونم دوستت داشت یا نه؟مگه تا حالا به تو نگفته بود دوستت داره؟

گفت:نه تا حالا هیچ وقت در این باره باهاش حرف نزده بودم.منم هیچ وقت بهش نگفتم دوستش دارم.

مرد:نمیفهمم داری چی میگی.تو میگی عاشق یه دختر بودی ولی تا حالا بهش نگفتی دوستش داری و اونم بهت اینو نگفته پس شما بهم چی میگفتین؟اصلا کی هست کجا هست؟

گفت:دختر همسایمون بود.خواهر علی دوستم بود.اولین بار توی کوچه دیدمش.وقتی چشمم به چشمش افتاد انگار قلبم داشت از جاش در میومد.چندین بار دیدمش و این حس رو داشتم هر بار که خواستم برم جلو بهش شماره بدم یه اتفاقی افتاد و نشود داستان همین طور ادامه داشت وقتی همدیگرو میدیدیم به هم سلام میکردیم و میخندیدیم و نهایتش دیگه احوال پرسی میکیدیم و من هنوز جرات نداشتم بهش بگم.بعد چند وقت علی بهم گفت برای خواهرش خواستگار اومده.خواهرش جواب نداده هنوز ولی انگار مایله.فردای اون روز همینجا روی همین نیمکت دیدمش که نشسته بود داشت بند کفشش رو میبست نزدیک شدم گفتم حالا وقتشه و تا رسیدم بهش سرشو بلند کرد و منو که دید خندید بهم سلام کرد وگف:چیزی میخوای بگی؟

دست و پام رو گم کردم نمیدونستم چی بگم.هی این پا و اون پا کردم و تا اومدم بگم دوستش اومد و گفت:من باید برم مراقب خودت باش خداحافظ.نگاهش میکردم که داشت دور میشد و من بازم احساسم رو بهش نگفتم.اون روزم گذشت و من هنوزم یا سرکوچه منتظر دیدار اون بودم یا پشت پنجره خونمون.تا اینکه دوباره یه روز دیگه فرستی پیش اومد برای گفتن.اون روز داشتم از پیش دوستم برمیگشتم که چنتا خیابون مونده بود به محلمون دیدمش سری از ماشین پیاده شدم و وانمود کردم قبلا اونجا بودم پشت ویترین فروشگاه بودم که رسید بهم من که مثلا ندیده بودمش یه سرفه ای کردم یهو برگشت به سمت من نگاه کرد و اسمم رو صدا کرد و گفت:که اینجا چیکار میکنید اونم پشت مغازه لباس زنان.یه لحظه که به خودم اومدم تازه فهمیدم جلوی فروشگاه لباس زنان ایستادم.سری گفتم چند روز دیگه تولد مادرم هست میخواستم براش کادو بخرم نمیدونم چی بخرم شما میتونین کمکم کنید؟گفت:آره و با من اومد توی مغازه به هر حال اون روز مجبور شدم یه چیزی بخرم از اون فروشگاه وبا اون تا خونه برگردم ولی توی این مسیرم بازم نتونستم بهش چیزی بگم.چند بار دهنم رو باز کردم که بگم ولی وقتی بهم نگاه میکرد پاهام شل میشد و نمیتونستم بهش بگم ونهایتا رسیدیم خونه و من بازم نگفتم که دوستش دارم.

مرد:یعنی این همه راه کنارش بودی و نتونستی بهش بگی ؟ای بابا پسر تو چقدر خجالتی هستی.خوب بعدش چی شد؟

گفت:چند روز بعد فهمیدم که جواب مثبت داده و قرار نامزد کنند و ماه بعد عروسی بگیرند.همه چیز تموم شد انگار دنیا روی سرم خراب شد تا چند روز گیج بودم همش یه گوشه بودم و با خودم حرف میزدم هیچ کس نمیتونست برام کاری کنه نمیدونم چطور گذشت ولی گذشت تا امروز که جشن عروسی اونها بود و من اونجا بودم و نگاه میکردم که عشقم دست توی دست یک نفر دیگه داره میره من هنوزم بهش نگفتم که دوستش دارم.داغونم خیلی داغونم این دو ماه مثل یک سال برام گذشت و از این به بعد بدترم میشه.

مرد دستی زد به پشت پسرک و گفت:نمیگم درکت میکنم ولی میفهممت خیلی سخته این روز رو دیدن.ولی شاید اون قسمت تو نبود هرگز این رو فراموش نکن که یکی اون بالاست که همه چیز زیر نظرش هست.اگه هرگز زبونت نچرخید که اینو بگی حتما حکمتی توش هست شاید کسی بهتر رو برات درنظر داره و میخواد دست اون رو توی دستت بزاره.

چیزی نگفت و خیره به جلو موند بعد یه مکث کوتاه گفت:نمیدونم شاید حق با شما باشه.آهی کشید بلند شد و ادامه داد خیلی ممنون از اینکه دلداریم دادین و آروم آروم دور شد.

صدای زنگ تلفن مرد بلند شد مرد گوشی رو برداشت و گفت:جانم آقا محراب.من توی پارکم خیلی وقت منتظرتم پس ...

نیمکت سبز ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  88/11/08ساعت   توسط مازیار  | 

آهنگ حسرت

به نام خدا

سلام به همه دوستان خوبم امیدوارم هر کجا که هستید خوب و سلامت باشید.

امروز بر خلاف روند همیشگی سایت یک آهنگ خیلی زیبا براتون گذاشتم به نام حسرت که یه کار خیلی قشنگ از گروه توتم هست.علت اینکه این آهنگ رو گذاشتم علاوه بر اینکه یه آهنگ خوب به حساب میاد این هست که دوست خوبم مرتضی عضو این گروه هست و با دیگر دوستان این آهنگ رو ساختند و دادن بیرون.

امیدوارم از این آهنگ لذت ببرید لینک آهنگ در زیر هست.

 

برای دانلود آهنگ حسرت کلیک کنید

 

 

+ نوشته شده در  88/10/28ساعت   توسط مازیار  | 

موضوع: 120 قانون (برایان تریسی)

متن مقاله:    قسمت اول

آقای تریسی در طی سی سال به هشتاد کشور دنیا سفر کرده است تا دلایل حقیقی این پرسش را بیابد که چرا وقایع به صورتی که هستند اتفاق می افتند ؟

او پاسخ ها را به صورت قوانینی خلاصه کرد ، که سال های زیادی است در دنیا افراد مختلف با بکار گرفتن این اصول و قوانین به موفقیت و خوشبختی ، در زندگی خود رسیده اند . برایان تریسی با همسرش باربارا و چهار فرزندشان در سانتیاگو واقع در ایالت کالیفرنیا زندگی می کند . وی همچنان مشغول نوشتن و آموزش این اصول پایدار به جهانیان است .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/10/26ساعت   توسط بهنام  |