![]() |
![]() |
|
| عکس و کلیپ و داستان |
|
به نام خدا نیمکت سبز قسمت دوم پسرک و دخترک دست در دست هم با چشمان بسته غرق در رویاهای شیرین بودن که ناگهان صدایی اونهارو واداشت که به خودشون بیان ، صدایی خشن که میگفت:آقا پسر ؛ دختر خانوم.چشماشونو که باز کردن مردی قوی هیکل با لباس سبز نیروی انتظامی که ظاهر خشنیم داشت درحالی که روبروی اونها ایستاده بود براندازشون میکرد با یه مکس کوتاه به پسرک گفت:شما با این دختر خانوم نسبتی دارین که اینجا کنار هم نشستین؟اونا که ترسیده بودن بدون اینکه فکر کنن سری با هم جواب دادن.دخترک گفت:برادرم هستش و پسرک گفت:نامزدم.نگاهی به همدیگه کردن و فهمیدن که خراب کردن سرشونو انداختن پایین و یه لحظه فکر کردن اگه به پدر و مادراشون خبر بده چی میخوان بگن چطور میخوان به اونها بفهمونن که همدیگرو دوست دارن ، میخوان که همیشه با هم باشن به این فکر کردن که اگه باعث جدایی اونها از هم بشن ، اگه دیگه نذارن همدیگرو ببینن چی؟ همه ی این فکرها در چند ثانیه از ذهن اونها گذشت و باعث شد اشک توی چشم دخترک جمع بشه.افسر پلیس به دخترک نگاه کرد و گفت:چرا گریه میکنی دختر؟ترسیدی؟ دخترک سری تکون داد و با گریه گفت: ما همدیگرو دوست داریم و نمیخواییم از هم جدامون کنن اگه شما مارو ببرین کلانتری و به پدرو مادرمون بگین اونا دیگه نمیزارن ما همدیگرو ببینیم...پسرک که گریه دخترک رو دید بلند شد و گفت:سرکار اون هیچ کاری نکرده همش تقصیر من بود من مجبورش کردم بیاد بیرون بزارین اون بره منو بگیرید ، منو بزنید ، منو بازداشت کنید فقط بذارین اون بره.افسر پلیس خندید و گفت:اولا من سرکار نیستم و افسر پلیسم ، دوما کی گفت قرار کسیرو بزنم؟ اول نگاهی به اینطرف پارک کرد بعد نگاهی به اون طرف کرد و گفت:منم دوران شمارو گذروندم میفهمم چه احساسی دارین البته به شدت شما نبود و اینقدرم مخفیکاری نداشتیم ولی خوب ما هم تجربه کردیم بگذریم حالا تا کسی نیومده از اینجا برین که اگه افسر مافوقم بیاد نمیتونم کاری بکنم و مجبورم ببرمتون پاسگاه پس سری از اینجا برین و دیگه توی پارک مدت طولانی با هم نباشید.دخترک و پسرک از خوشحالی نمیدونستن چی بگن سری بلند شدن و با کلمه ممنونیمو ، خیلی لطف کردینو از این چیزا افسر پلیسو مهمون کردنو از اونجا دور شدن.افسر پلیس نشت روی نیمکت و دور شدن اونها نگاه کرد کلاهشو برداشت و گذاشت کنارش همین که چشمشو بست صدای جیغ و فریاد شنید.چشمشو که باز کرد دید یکی از سربازا داره دوان دوان به سمت اون میاد بلند شد و گفت چی شده صدای چیه ؟ سرباز:هیچی قربان یه دختره با پسره که با هم بودنو گرفتیم دارم شلوغ میکنن افسر پلیس سرشو انداخت پایین و سرباز ادامه داد:فرمانده گفتن خبرتون کنم تا بیایین باید برگردیم کلانتری.افسر پلیس:تو برو منم الون میام.کلاهشو برداشت و حرکت کرد یه کم که از نیمکت فاصله گرفت برگشت و به نیمکت نگاه کرد آهی کشید و به راهش ادامه داد و دور و دورتر شد.خانومی با بارونی مشکی رنگ و یه عینک دودی در حالی که چمدون مسافرتی رو دنبال خودش میکشید به نیمکت نزدیک شد.به نیمکت که رسید ایستاد یه لحظه مکس کرد انگار دو دل بود که بره یا بشین ولی تصمیمشو گرفت چمدون رو تکیه داد به صندلی و نشست و از توی جیب بارونیش تلفن همراهش رو در آورد و شماره ای رو که توی امروز بارها گرفته بودو بازم گرفت ولی اوپراتور بازم گفت:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش .قطع کرد و گوشیرو گذاشت توی جیبش و عینک رو از روی چشمش برداشت...
داستان نیمکت سبز ادامه دارد ممنون كه تحمل كردين و خوندين.دوستون دارم |
|
+ نوشته شده در
88/08/19ساعت توسط مازیار |
|
|
سلام به همه دوستان خوبم خیلی سعی کردم تصورکن ، نت و شمارو فراموش کنم حالا بماند به چه دلیلی.ولی نتونستم واسه همین بازم برگشتم از این به بعد با داستانهایی که توی وقتای بیکاریم نوشتم آپ میکنم به نام خدا نیمکت سبز قسمت اول پسرک از راه رسید با یه دنیا غم که توی چشمش موج میزد نشست روی نیمکت وبه روبرو خیره شدو درحالی که کاغذی که توی دستش بودو فشار میداد چشماش پر اشک شد.پیر مرد از راه رسید وقتی به نیمکت رسید آهی کشیدو گفت وای از پیری پسرم اجاز هست اینجا بشینم؟پسرک بدون اینکه حرفی بزنه سرشو به نشانه تایید تکون داد.پیر مرد نشست چند لحظه ساکت بود بعد چرخید به سمت پسرک و گفت چیزی شده پسرم؟ پسرک حرفی نزد.پیر مرد:دلتو شکوندن؟پسرک به پیر مرد نگاه کرد و با بغض توی گلوش آروم گفت:رفت،رفتو تنهام گذاشت...حتی خداحافظیم نکرد.پیرمرد:شاید اتفاقی افتاده؟پسرک:نه بابا حالش خوب خوب، از من بهتر.از دوستاش خبر دارم که خیلیم خوبه.پیرمرد:آزارش دادی؟چیزی ازش خواستی که نمیتونست؟پسرک:نه گناهمم همین بود که هیچی ازش نخواستم فقط گفتم کنارم باش ... خواستم زیاد بود؟پیر مرد دستشو کرد لای ریشای سفیدشو یه کم فکر کردو بعد گفت:شاید اون چیزی خواست که تو بهش ندادی.پسر:هیچی ازم نخواست که نتونم انجامش بدم.با همه چیزش ساختم با دوریش با بد اخلاقیش با محدودیتش همه چیزش...پیرمرد اومد چیزی بگه که پسرک ادامه داد از این دارم میسوزم که بهش گفته بودم خدایی نکرده اگه یه روز ازم خسته شدی خواستی بری بهم بگو بعد برو بزار یه واسم یه خاطره خوب باقی بمونی ولی اون دقیقا کاری رو کرد که ازش وحشت داشتم.بغض ترکیدو زد زیر گریه.پیر مرد بهش نزدیکتر شدو دستی به شونش زدو گفت:غصه نخور درست میشه.پسرک بلند شدو با عصبانیت گفت:چی درست میشه؟خونم خراب شد گفتن درست میشه.عزیزانم مردن گفتن درست میشه.سرمایم از دست رفت گفتن درست میشه.صد بار زمین خوردمو بلند شدم گفتن درست میشه.حالام عشقمو از دست دادم اینم درست میشه؟بسه دیگه خستم کردین.نه نه دیگه این دیگه درست نمیشه.ودر حالی که اشکاشو پاک میکرد رفت.پیرمرد پیش خودش گفت:ما که اینقدر مشکل نداشتیم کمرمون اینجوری خم شد وای به حال این جوونا.عصاشو برداشتو خلاف جهت پسرک دور شد.رفتگر با جاروش اومدو کاغذایی که پسرک روی زمین ریخته بودو با برگای روی زمین جارو کردو برد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.چند دقیقه بعد پسرو دختری دست توی دست هم شادو خندان اومدن و نشستن روی نیمکت.دخترک سرشو گذاشت روی شونه پسرک وگفت:چقدر دوستم داری؟پسرک:خیلی خیلی زیاد.فقط قول بده هرگز تنهام نزاری...دخترک:این چه حرفیه معلوم که هرگز تنهات نمیزارم دیگه این حرفو نزنیا.هر دو زیر سایه درخت با هم رفتن توی یه خیال قشنگ. داستان نیمکت ادامه دارد دوستتون دارم |
|
+ نوشته شده در
88/08/04ساعت توسط مازیار |
|
|
فقط میخوام بگم بی تو دیگه کار منم تموم و قصه شوم تنهایی برای من تا آخر این زندگی میمون از اولش نگاه تو اون تلخی صدای تو حتی محبتای تو نوید این روزو بهم میداد این سهم من نبود ولی قسمت من این جوریه برو پی خشبختیات دنیا جواب خوبیامو داد
|
|
+ نوشته شده در
88/06/04ساعت توسط مازیار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
88/05/28ساعت توسط مازیار |
|
|
به نام خدای ...
خدا خودش نوشت بر سر در سرای سرنوشتم تا به ابد تنهاست جز این نیست در سرنوشتم
موففق باشید
|
|
+ نوشته شده در
88/05/22ساعت توسط مازیار |
|
|
به نام او که هرچه دارم از اوست سلام به همه ی دوستان خوب خودم.آره تصورکن بعد از مدتها دوباره آپ شد.کمتر اومدن من به نت و آپ نکردن دلایل زیادی داره که مهمترین دلیلش اینکه زندگی خیلی بی رحم .بگذریم... تشکر میکنم از همه دوستانی که در این مدت منو فراموش نکردن و بهم سر زدن.تشکر میکنم از دوستانی که بعد از مدتها دوباره اومدن سراغ من گرچه خیلی دیر ولی بازم اومدن. تشکر میکنم از دوستان جدیدی که افتخار دادن و به وب من اومدن و برام نظر گذاشتن.از همه شما ممنونم... امروز براتون یه داستان گذاشتم که چند وقت پیش جایی خوندم و به نظرم خیلی قشنگ بود و یه جورایی خودمم تجربش کرده بودم.به هر حال توصیه میکنم حتما بخونیدش.
به نام خدای مهربان
ممنون از توجه شما امیدوارم بازم بهم سر بزنید و خوشحالم کنید.همه شما رو دوست دارم... بازم مثل همیشه موففق باشید
|
|
+ نوشته شده در
88/05/09ساعت توسط مازیار |
|
|
به نام آفریدگار عشق و محبت و زیبایی سلام بعد از چند وقته من دوباره اومدم بی حرف اضافه میرم سر اصل مطلب یه داستان آموزنده واستون گذاشتم فقط ممنون میشم که نتیجه گیریتون رو از این داستان بگین ممنون... موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت:كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
ممنون که تا آخرشو خوندین و تحمل کردینش.فقط یادتون نره که نتیجه گیریه خودتونو بنویسین.ممنون. موففق باشید
|
|
+ نوشته شده در
88/03/14ساعت توسط مازیار |
|
|
به نام خدای مهربان سلام به همه شما دوستان خوب خودم. امروز اومدم به خاطر اونایی که احیانا دلشون برای من تنگ شده یه پست بزارم.دوستان خوبی که هر از گاهی سری به من میزنند و برای من نظر میزارن.دیگه اسم نمیبرم خودشون میدونن.بعد از یه مدت تقریبا طولانی آن شدم و دارم این پست رو میزارم.خوب مشکلات زندگی زیاد شده دیگه مثل سابق آزاد نیستم و کمتر وقت میکنم که بیام و مطلب بزارم.بگذریم.امروز چنتا جمله براتون گذاشتم که به نظر من خیلی قشنگ و پر معنی هستن.توصیه میکنم از این جمله ها استفاده کنید.
آنكه مرا ميپروراند و به اوج ميرساند.همان مرا تخريب ميكند.(آنجلينا جولي) دعا براي قلب سركشي كه در قفس زنداني است.(تنسي ويليامز) اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته ميمانند، ميشكنند.(جرج آلن) دنيا خوابي است كه اگر آن را باور كني پشيمان مي شوي .(حضرت علي ع)
۲ تا جمله اول از خالکوبی های آنجلینا جولی هستش که خیلی قشنگ وبا مفهوم هستش...
امیدوارم خوشتون امده باشه. مثل همیشه دوستون دارم و همه موففق باشید
|
|
+ نوشته شده در
88/02/20ساعت توسط مازیار |
|
|
سلام به همه دوستان فرا رسیدن سال نو رو به شما دوستان خوبم تبریک میگم و امیدوارم سال خوب و پر باری داشته باشید.این اولین پستم توی سال ۱۳۸۸ هستش امیدوارم توی سال جدید وب مفیدتری برای شما داشته باشم.فقط توی سال جدید منو تنها نذارید و منو از نظرات خوب و مفیدتون محروم نکنید.در آخر باید بگم که همتونو دوست دارم.
داستان هیزم شکن روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"
......................................................................................................................................... داستان کوه نورد داستان کوه نوردی که تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید.احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند.در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن).ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید:ازمن چه می خواهی؟. . .ای خدا نجاتم بده! . . . واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . . البته باور دارم. . . اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . . [یک لحظه سکوت] . . .و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.مسئولان گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست ها یش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از یک متر با یک بریدگی فاصله نداشت.که با پاره شدن تناب روی آن می افتاد و نجات پیدا می کرد.. |
|
+ نوشته شده در
88/01/16ساعت توسط مازیار |
|
|
سلام به همه شما دوستای خوب خدم والا فقط اومدم بهتون عیدو تبریک بگم و براتون یه سال خوب و پر برکتو آرزو کنم امیدوارم هر روزش بهتر از روز قبل باشه.فقط تو سال جدید مارو فراموش نکنینا... همه ی شمارو دوست دارم راستی این شعرم از سایت آبجی خوبو مهربون خودم سعیده براتون گذاشتم از سایت تنهاترین تنها
باز هفت سيـــن سرور
موففق باشید راستی مارو موقع سال تحویل دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
87/12/28ساعت توسط مازیار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شهزك غرب.مجتمع تجاري ميلاد نور.طبقه 5.واحد 10.در خدمت همه دوستان هستم با تخفيف ويژه براي دوستان وبلاگي خودم...
|
| پیوندهای روزانه |
|
تصورکن در تی کی تصورکن در بلاگفا تصورکن در هوو تصورکن در وب ایر تصورکن در پرشین بلاگ تصورکن در پارس بلاگ تصورکن در بلاگ اسپوت تصورکن در تک بلاگ آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکس كليپ ويژه لوگو اس ام اس(SMS) غيره داستان |
|
RSS
|