به نام خدا
نیمکت سبز قسمت هفتم
صدای زنگ تلفن مرد بلند شد مرد گوشی رو برداشت و گفت:جانم آقا محراب.من توی پارکم خیلی وقت منتظرتم پس کجایی؟
محراب:دارم میام.ببینم خوب آمار اون اطراف رو گرفتی؟کسی دورو برت نیست؟
مرد:نه آقا اینجا کسی نیست .منطقه پاک پاکه.
محراب:اوکی چند دقیقه دیگه اونجام.
مرد:آقا همه چیزایی که میخواستم رو آوردی دیگه؟
محراب:آره بابا.توپ توپ دارم میام
مرد:باشه پس منتظرتم.
مرد بازم بلند شد به اطراف نگاهی کرد یه چند قدم این طرف و اونطرف رفت و به قوطی که روی زمین افتاده بود لگد زد و دوباره نشست روی نیمکت.
چند دقیقه گذشت و مردی با موهای بلند و ریش بلند سوار بر موتوربه مرد نزدیک شد مرد از جاش بلند شد و گفت: سلام آقا محراب خوبی؟
محراب:سلام فدای تو.هی بدک نیستم بزار موتور رو اینجا پارک کنم.تو بشین روی نیمکت اومدم.
مرد عقب عقب رفت و نشست.محراب هم رفت و کنارش نشست.
زیپ کاپشنش رو باز کرد و از زیر اون یه کیسه در آورد و گذاشت بین خودش و مرد طوری که دیده نشه و گفت:
خوب اینم چیزایی که خواسته بودی.
مرد:همش کامل هست دیگه.طبق نسخه؟
محراب:آره قربون.
مرد:ممنون.خوب خداروشکر دیگه دخترم حالش بهتر میشه
محراب :آره برو بده به دخترت تا زودی خوب بشه قابلتم نداره بگو عمو محراب براش فرستاده.
مرد:ببخشید حواسم پرت شد.چقدر شد حسابمون؟
محراب: قابل دار نیست باصفا.
مرد:لطف داری همین که برامون این داروهارو که هیچ جا پیدا نمیشه پیدا کردی خیلی لطف کردی.
محراب: ای بابا کاری نکردم.حالا باشه.خوب میشه یه تومن.
مرد یهو خودش رو جمع کرد میخواست نشون نده که شکه شده ولی کاملا معلوم بود ولی بازم آروم گفت: آقا محراب مطمئنی؟همینا شد 2 میلیون؟
محراب:خوب پس فکر کردی با نون اضافه واست زدم؟آره عزیزم میدونی چقدر بدبختی کشیدم تا جمعشون کردم؟
مرد:این خیلی زیاده آقا محراب من این همه پول از کجا بیارم؟کلی پول بیمارستان دخترم شده همه چیزم رو فروختم تا درمانش کنم.
محراب:خوب عزیزم من چیکار کنم منم کلی بدبختی دارم.
مرد:نمیشه یه جوری باهام کنار بیای؟ارزونتر حساب کنی؟
محراب:مگه رفتی مانتو فروشی که داری چونه میزنی عزیزم.شرمندتم کمتر نمیشه.همینیم که گفتم کلی رعایت حالت رو کردم میدونستم وضعت خرابه اینو گفتم وگرنه کمتر از 3 تومن نمیگرفتم.
مرد سرش رو انداخت پایین و یک لحظه چهره دختر مریضش اومد جلوی چشماش و به فکر دردی که میکشه افتاد و غرورش رو زیر پا گذاشت و شروع کرد به التماس.محراب بلند شد و گفت: برو بابا منو گیر آوردی پول نداشتی این همه زحمت واست کشیدم؟
مرد : من با هزار بد بختی تونستم 1 میلیون جور کنم فکرشم نمیکردم اینقدر بشه.
محراب: مگه داشتی میمدی بقالی که با 1 تومن اومدی.نه اینجوری نمیشه ما نمیتونیم با هم کنار بیایم .مارو به خیرو شمارو به سلامت.
مرد باز هم التماس کنان گفت: خواهش میکنم هر کاری بگی میکنم فقط این دارو هارو بده من ببرم واسه دخترم حالش خیلی بده.
محراب:نه نمیشه با این پولی که تو داری نمیتونیم کنار بیایم برو هر وقت 2 تومن داشتی بهم زنگ بزن.بای
و نایلون داروهارو برداشت و سوار موتور شد و رفت و به سرعت دور شد.
تلفن مرد زنگ زد گوشی رو برداشت و گفت: جانم عزیزم چی شده؟
زنی با صدای گریان و لرزان گفت: کجای مرد حال دخترمون بهم خورده تشنج کرده دکترا همه جمع شدن دورش .
مرد:گریه نکن.الون میرسم.
گوشی رو قطع کرد و با دستاش محکم زد توی سر خودش و پیش خودش فکر کرد حالا باید چیکار کنه از کجا پول جور کنه؟
بلند شد وداشت میرفت که دختر صداش کرد عمو عمو
مرد برگشت و دید دختری در حالی که کیف پول مرد توی دستش هست پشت سرش ایستاده.
دخترک:عمو کیفت رو روی نیمکت جا گذاشته بودین.
خم شد کیف رو ازش گرفت و پیشونیش رو بوسید و گفت:ممنون دخترم مراقب خودت باش.
و برگشت و رفت.
دخترک دوان دوان رفت به سمت نیمکت که دختر بزرگتری روی اون نشسته بود و ...
داستان مرد میتونست خیلی بیشتر ادامه پیدا کنه و میتونه به مرگ دخترش برسه ولی نخواستم این رو بنویسم و ترجیح دادم راهی برای نجات دخترش باشه گرچه خیلی از این بچه ها میمرند.
نتیجه گیری پای شما